تبليغاتX
آواز قو

آواز قو

اگر یک افلیج قهرمان دو نشود مقصر خود اوست...

نیایش کردم گفتند خرافات است...

عاشق شدم گفتند دروغ است...

گریستم گفتند بهانه است...

خندیدم گفتند دیوانه است...

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.

                                               ایست        

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:4  توسط مهشید  | 

در آتش عشق،در طوفان درد ،در کویر تنهایی،فقط علی است که می تواند

دست بر قلب ما بگذارد و با ما هم دردی کند.عشق ما را بفهمد و درد ما

را لمس کند.

شهید چمران

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 8:22  توسط مهشید  | 

می سوزم

خدایا ،من گناهکارم،مراببخش،تورامی خواهم تو را می خوانم،ترا می پرستم

ولی هنوز از بت پرستی دست بر نداشته ام،هنوز نتوانسته ام خود را به تو

قانع کنم ،هنوز از مطلقیت تو می ترسم و می گریزم،هنوز کودکم،هنوز به

 دنبال شب می گردم،هرلحظه بتی می سازم و تصورات خویش را می پرستم .

خدایا،به من ظرفیت بخشش عطا کن،به من ظرفیت ده که مطلقیت تو را

بپرستم،بت هارا با تو اشتباه نکنم.

خدایا ،مرابه نعمت تنهایی غنی گردان،بگذار در عالم تنهایی باتو انیس وآشنا

گردم،بگذار عشق تو،جمال تو کمال توآن قدر روح ودلم را جذب کند که دیگر

عشقی برای هستی باقی نماند.

خدایا گاه گاهی از تنهایی خسته می شوم،گاه گاهی در زیر بار و درد وغم

خمیده میشوم،گاه گاهی مثل آتشفشان منفجر می گردم،آن گاه راه فرار

می گزینم،دست نیاز به سوی بت ها دراز می کنم ،درمان خودرا ازکسانی

می طلبم که خود عاجز و درمانده اند.

خادایا این ها دلیلی جز ضعف و کم ظرفیتی من ندارد ،من ضعیفم،

من کم ظرفیتم،مانند کودکی که از مدرسه می گریزد من نیز دچار وسوسه

می شوم که از بارگاهت بگریزم.

می سوزم،می سوزم،می سوزم،بگذار بیش تر بسوزم،بگذار خاکستر شوم

بگذار محو و نابود شوم،بگذار کسی نام مرا نداند،کسی اسم مرا نبرد،

کسی مهر مرا در دل خود نپرورد، بگذار تنها باشم،فقط با تو باشم.

 اما ای خدا،ای خدای من،حتی تو هم مرا تنها بگذار،اگر می خواهی تو هم

 مراتنها بگذار،اگر می خواهی تو هم مرا از بارگاهتبران،تو هم مرا طرد کن،

تو هم مرا به دست فراموشی بسپار،گله نمی کنم،گله نمی کنم،بگذار

تنهایی خود را از مطلقیت شروع کنم،بگذاربامطلق آشناشوم،بگذار درتنهایی

 مطلق آن قدر فرو روم که حتی شعله های سوزان قلبم به من نرسد،

حتی نور شمع وجودم در ظلمت تنهایی محو شودوبه جایی نرسد.

D.r Chamran

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 7:54  توسط مهشید  | 

عجب فرسوده دیواریست دنیا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:8  توسط مهشید  | 

 

          زینب جان تولدت مبارک

         آرام آرام می آید

                تولد دختری از جنس نور

                 تولد عشق

                  آری

                  یادم هست

                  آن که چشم به دنیای پوچ آدم ها باز کردی

                  وصدایی که در گوش آسمان پیچید

                  دختری پاک همچون فرشته ها

                  به زمین هدیه شد

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:55  توسط مهشید  | 

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

بهشت جاودان آنجاست

جهان آنجا و جان آنجاست

گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است

همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است

نه فریادی.نه آهنگی.نه آوائی

نه دیروزی.نه امروزی.نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

جهان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند

 

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا ((هر که را زر در ترازو و زور در بازوست))

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

درین غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا از مرگ می ترسید؟ 

آقاجون عیدت مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 8:23  توسط مهشید  | 

خدایا

خدابا به هر که دل بستم تو دلم را شکستی عشق هر که را که به دل گرفتم تو او را از من گرفتی

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه ی امیدی و به خاطر آرزویی برای

دلم امنیتی به وجود آورم تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم

کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش وامنیتی

دردل خود احساس نکنم .

خدایا تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و به جز تو

به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایه ی توکل به تو آرامش و امنیت احساس نکنم

 خدایاتو را به همه ی این نعمت ها شکر می کنم.

((دکتر چمران))

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:0  توسط مهشید  | 

حرف دل

مرا کسی نساخت . خدا ساخت : نه آنچنان که کسی می خواست

که من کسی نداشتم. کسم خدا بود .کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت. آنچنان که خودش خواست

نه از من پرسید و نه از آن ((من دیگرم))

من یک گل بی صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دمیدو.بر روی خاک و در زیر آفتاب .تنها رهایم کرد .

((مرا به خودم واگذاشت))

عاق آسمان!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 19:2  توسط مهشید  |