عاشق شدم گفتند دروغ است...
گریستم گفتند بهانه است...
خندیدم گفتند دیوانه است...
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.
ایست
اگر یک افلیج قهرمان دو نشود مقصر خود اوست...
عاشق شدم گفتند دروغ است...
گریستم گفتند بهانه است...
خندیدم گفتند دیوانه است...
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.
ایست
دست بر قلب ما بگذارد و با ما هم دردی کند.عشق ما را بفهمد و درد ما
را لمس کند.
شهید چمران

ولی هنوز از بت پرستی دست بر نداشته ام،هنوز نتوانسته ام خود را به تو
قانع کنم ،هنوز از مطلقیت تو می ترسم و می گریزم،هنوز کودکم،هنوز به
دنبال شب می گردم،هرلحظه بتی می سازم و تصورات خویش را می پرستم .
خدایا،به من ظرفیت بخشش عطا کن،به من ظرفیت ده که مطلقیت تو را
بپرستم،بت هارا با تو اشتباه نکنم.
خدایا ،مرابه نعمت تنهایی غنی گردان،بگذار در عالم تنهایی باتو انیس وآشنا
گردم،بگذار عشق تو،جمال تو کمال توآن قدر روح ودلم را جذب کند که دیگر
عشقی برای هستی باقی نماند.
خدایا گاه گاهی از تنهایی خسته می شوم،گاه گاهی در زیر بار و درد وغم
خمیده میشوم،گاه گاهی مثل آتشفشان منفجر می گردم،آن گاه راه فرار
می گزینم،دست نیاز به سوی بت ها دراز می کنم ،درمان خودرا ازکسانی
می طلبم که خود عاجز و درمانده اند.
خادایا این ها دلیلی جز ضعف و کم ظرفیتی من ندارد ،من ضعیفم،
من کم ظرفیتم،مانند کودکی که از مدرسه می گریزد من نیز دچار وسوسه
می شوم که از بارگاهت بگریزم.
می سوزم،می سوزم،می سوزم،بگذار بیش تر بسوزم،بگذار خاکستر شوم
بگذار محو و نابود شوم،بگذار کسی نام مرا نداند،کسی اسم مرا نبرد،
کسی مهر مرا در دل خود نپرورد، بگذار تنها باشم،فقط با تو باشم.
اما ای خدا،ای خدای من،حتی تو هم مرا تنها بگذار،اگر می خواهی تو هم
مراتنها بگذار،اگر می خواهی تو هم مرا از بارگاهتبران،تو هم مرا طرد کن،
تو هم مرا به دست فراموشی بسپار،گله نمی کنم،گله نمی کنم،بگذار
تنهایی خود را از مطلقیت شروع کنم،بگذاربامطلق آشناشوم،بگذار درتنهایی
مطلق آن قدر فرو روم که حتی شعله های سوزان قلبم به من نرسد،
حتی نور شمع وجودم در ظلمت تنهایی محو شودوبه جایی نرسد.
D.r Chamran
زینب جان تولدت مبارک
آرام آرام می آید
تولد دختری از جنس نور
تولد عشق
آری
یادم هست
آن که چشم به دنیای پوچ آدم ها باز کردی
وصدایی که در گوش آسمان پیچید
دختری پاک همچون فرشته ها
به زمین هدیه شد![]()


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان آنجاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی.نه آهنگی.نه آوائی
نه دیروزی.نه امروزی.نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
جهان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا ((هر که را زر در ترازو و زور در بازوست))
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا از مرگ می ترسید؟
آقاجون عیدت مبارک.

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه ی امیدی و به خاطر آرزویی برای
دلم امنیتی به وجود آورم تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم
کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش وامنیتی
دردل خود احساس نکنم .
خدایا تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و به جز تو
به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایه ی توکل به تو آرامش و امنیت احساس نکنم
خدایاتو را به همه ی این نعمت ها شکر می کنم.
((دکتر چمران))


که من کسی نداشتم. کسم خدا بود .کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت. آنچنان که خودش خواست
نه از من پرسید و نه از آن ((من دیگرم))
من یک گل بی صاحب بودم .
مرا از روح خود در آن دمیدو.بر روی خاک و در زیر آفتاب .تنها رهایم کرد .
((مرا به خودم واگذاشت))
عاق آسمان!!!
